نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
عزیز بابا if (PB_CCA[i*2]==postid) if (PB_CCA[i*2+1]>0) return "( "+PB_CCA[i*2+1]+" نظر )"; else if (PB_CCA[i*2+1]==0) return "( نظر بدين )"; else if (PB_CCA[i*2+1]==-1)

عزیز بابا

جمعه، 8 مهر، 1384

تولد...

سلام .

خيلی وقت ميشه که من مطلب ننوشتم . ولی مناسبت اين بار تولد خودمه  ...

روز ۱۵مهر روزتولدم رو به خودم تبريک ميگم ميدونم که روز تولدم رو هيچ کسی يادش نمياد .

منتظر پيام های شما هستم .

خوش باشيد بای

 

لينا


A>


جمعه، 28 امرداد، 1384

افسوس . شرايط عشق

افسوس ..

 

برای چه درحضورم پشیمان میشوی

 

نزد من چیزی نمانده  که بگویم

 

شب بر ما روی آورد و جای پیدا نکردیم  که دوستی خود را در آن پنهان نماییم و

 

در د های ما را در آن مخفی کنیم .

 

 وهر عشق در نظر مردم درد است  و هر عاطفه در نظر مردم خیال است.

 

وهر رنگی در چشمهای مردم خون است .

 

و هر گفته ای در گوش های مردم غمی است .

 

 و هر شربتی در قهوه خانه مردم زهری است.

 

ای عزیز من

 

چیزی نمانده است که بگویم . مرا با خود ببر دور از این انسانها

 

انها یکی هستن و ما تنها

 

 چیزی در دنیا نمی ماند به جز ما ... 

 

 شرایط عشق:

 

به او گفتم: از تو میخواهم که برای من باشی

 

گفت: چه چیزی از من توقع داری؟

 

گفتم:همه چیز

 

گفت: چه چیزی میخواهی؟

گفتم: همه چیز می خواهم  در مورد گذشته ات و امروزت و فردایت برای من .. . و به خاطر

 

من... و از طریق  من ...

 

گفت: این بردگی است .

 

گفتم : این همان عشق است

 

گفت: من ترجیح میدهم که بدون این عشق زندگی کنم ....

 

خوش باشيد لينا

 


A>


جمعه، 28 امرداد، 1384

ميلاد مولاعلی و روز پدر مبارک...

سلام

...روز تولد امام علی وروز پدر را تبريک ميگم

 

 

 

 


A>


پنجشنبه، 26 خرداد، 1384

عزيز بابا جون تولدت مبارک

 

سلام

باز من مطلب نداشتم بنویسم تولد وبلاگ رو بهانه گرفتم .

تولد دوسالگی عزیز بابا رو بهش تبریک میگم .

 

سالها میگذرد من همچنان تنهایم روزها میرود و من در دیروزم

زندگی میکنیم برای یک بار ، راه هایمان به انتها میرسد ، و آرزوهایمان میرود بدون درخششی کوچک

چون به یک باره میمریم چه در صبح با شب ، در دقیقه یا ثانیه شاید هم در گذر زمان . رهایم کن تا یک روز زندگی کنم نفس بکشم ،

آرزو کنم و

زیبای ها را ببینم و برای یک بار بمیرم ولی نه من مرده ام در خاطراتت شاید در احساساتت . مرا ببخش.!

دوسال از باز شدن عزیز بابا میگذره و من هنوز تو وبلاگ نویسی هیچ پیشرفتی نکردم یا هر شیش ماه به شیش ماه مینویسم یا از غم وغصه و امثال

همین چیزا یا اصلا نمینویسم . خودمم دلیلشو نمیدونم . حالا گذشته از این حرف ها دوباره تولد عزیز بابا رو بهش تبریک میگم .

 

خوش باشید لینا

 


A>


سه‌شنبه، 8 دی، 1383

مردی با اسب سفید...

مردی با اسب سفید

 

وقتی غمناک بودم " دنیا سیاه بود " حیوانات سیاه "  اطراف سیاه :" اصلا جز سیاهی رنگی را نمیدیدم !

 اصلا حوصله اطراف و زندگی را نداشتم " حوصله  هیچ کاری را نداشتم" دوست داشتم فردی مرا از این تنهایی  بیرون بیاورد " فردی که بتوان به او اطمینان کرد " فردی که ارزش مهر و محبت را بفهمد"

فردی خوب باشد و ایده ال " شاید با سفید بیاید انهم اسبی سفید " ولی باید منتظر ماند " اما ایا انتظار  ارزشی دارد؟ ایا  بعد از انتظار طولانی به انچه که میخواستی میرسی؟  ایا واقعا  اگر فردی با اسب سفید بیاید ایده ال است؟ آیا واقعا مورد قبول است و خوب؟ آدمی نمیتوتند درک کند که آیا او همان است که می خواست؟

اما.....

حالا نمیدانم چرا دنیا آبی است " زمین آبی است " حیوانات آبی اند " اطرافم هم آبی است  !

نمیدانم چرا همه میخندند ؟ نمیدانم چرا همه زیبا شده اند ؟ من الان حوصله دارم " من الان به بیرون نگاه میکنم و پرندگان زیبا را میبینم "

اه خدای من " صدای قناری میشنوم " من زیبای را میبینم "

ولی من دیگر تنها نیستم

فهمیدم ....  از دور اسبی میبینم  آری اوست قلبم به تپش در می آید تپشش بیشتر میشود ... او رسید " قلبم از حرکت ایستاد "

به من نگاه کرد و لبخند زد " چه لبخند زیبای به دلم نشست "

حالا دنیا سفید شد و من پریدم......  .

 

 

 


A>


جمعه، 12 تیر، 1383

دلم گرفته.....

خيلی تنهام... 

خيلی تنهام تنها تر از اونی که  حتی فکرش را هم نمی کردم  ؛ از همه د ورم وهمه د نبال سر نوشتی اند که به آن گره خورده اند ؛ ديگر واژه د وست معنی ندارد !  خورشيد زندگيم به تاريکی گرايش گرفته  وديگر درخششی که دل آسمان را شکافت نظرم را جلب نميکند!

خدايا چه اتفاقی افتاده؟

چرا ديگر چشمانم کم سو شده؟

و هيچ چيز را باور ندارد !

و حتی هيچ نگاهی را حاکم نميداند  آری باور کردن  واژه تنهايی تمام وجودم را فرا گرفته !

آسمان هم دلش گرفته و لی جرات ياريدن ندارد ! ميترسد که صدای باريدنش  کسی را بيازارد ومن هراسانم که آيا عشق را باور کنم؟

آری اينبار  منهم بدنبال سر نوشت خود رفتم  !سر نوشتی که نميدانم چگونه رقم خورده است...

***

لحظه ها...

سخت ترين لحظه از تو گفتنه؛ حتی در لحظه های  گفتن از تو ثانيه ها ميلی به حرکت ندارند . گلها آرام وبدون لحظه ای مکث ؛ پر پر می شوند و ستاره ها چه بی هدف به دنبال هم در جشن زمين ميروند وچه بی هدف نگاه ميکنی !؛برای چه ميخندی؟ شايد اينبار در نگاهت دو   ستاره مرده است ومن اينبار بدون هد فی برايت مينويسم.

***

عشق= نفرت...

دیگر میترسم به چشمانت نگاه کنم . میدانم که به بچگیم میخندی و مرا مسخره میکنی. همان طور که به کودکیم خندیدی !...! غرورم شکست و دیگر دوایی ندارد می خواستم خون آن را بشکنم ولی دیگر شکست.من تو را از دور می خواستم .ولی دیگر نه.... روزی که گفتم عاشقم مرا کودک دانستی و خندیدی.واکنون که از نفرت میگوییم میپرسی عاشقی؟ ...

***

زندگی = مرگ...

ترانه هایی اغازشد که دوبا ره سراغا زش از نفرت بود مثل همیشه وتنها کلید ان خاطرات تلخ گذشته است خا طرا تی که حتی هیچ کس برای ان ارزشی قایل نبود وتنها سرگذشت ان حل شدن در زمانی بود که مرده بود وثانیه های ان به تنهایی اغوش مرگ را هم بستر خود دانسته بودند واین تقدیری شوم بود اری سرگذ شتی نا فرجام .

 

***

 

طلوع = غروب...

دستا نم می لرزد و من نمی دانم برا چه؟

میدانم از ترس نگاه باید فرار کرد و در جاده های تقدیر رها شد میترسم که شاید برای اخرین بار طلوع را ببینم و شاید دیگر نوری چشمانم را نیازارد . می خواهم برایت اعتراف کنم بدون بر ملا شدن رازم . می خواهم برایت بگویم دوستت دارم و لی دیگر از نگاهت هم نفرت دارم . نگا هی که مرا عاشق کرد . نگاهی که تمام تنم را لرزاند و اینبار میخواهم برای همیشه بروم ....

***

 آيا چشمانت را بر روی حقيقت بسته ای؟...

تو نمی بینی که من مينويسم  و تو نخواهی ديد  شعری که به پايان رسد ولی اينبار قلم به من ياد ميدهد وعشق را به انگشتانم می فهماند؛ در آينه چه کسی در روبرويم هست که عبرتی ايست برای فراموشی من ؛ عقربه ساعت خم گشته چون از گذر زمان بيزار است  وميترسد از رها يی ثانيه ها که مرا در زمانهای از ياد رفته حل ميکند ؛ خاطراتی که اکنون دباره به مغزم حمله ور شده اند و همه آنها مبخواهند به من بفهمانند فراموشی آنها غير ممکن است چون در گوشه ای دنج مخفی شده اند وتا ابد به صورت راز در وجودم باقی ميماند و ای کاش غرورمان را کنار می گذاشتيم  حتی  برای لحظهای هر چند کوتاه. 

***

(شيوا)

نگاه = لبخند...

تو دور از منی  ومن بارها و بارها  باورم شد که ديگر تنهايم در تنهايی صداقت را فراموش کردم  و کور کورانه دنبال راهی بی پايان ميگرد راهی که مرا دوباره به سوی عشقی برد که داشت فراموش ميشد وکم کم به دست تقدير سپرده شده بود  نگاهها و لبخند های او هم  دو باره مرا عاشق کرد  ولی در سد راحمان غروروری هست که هيچ کداممان  آن را کنار نمی گذاريم .

(شيوا)

***

گفتی؟ گفتم!...

گفتی چرا  سکوت کرده ای ؟

 گفتم تو آنقدر مغروری که صدای مرا هم نمی شنوی !

 گفتی دوست دارم بدانم چه چيز مرا اسير نگاهت کرد ؟

 گفتم بستن چشمانت بر روی  حقيقت ! 

 گفتی من  عاشقت شدم !

 گفتم تازگی ها عشق يعنی اسم مستعار جدايی! 

 گفتی آيا  جدايی سر نوشت آدمی است ؟

گفتم آری تقديری شوم ونا فرجام!

گفتی با خاطراتت چه کنم؟

گفتم آنرا به ست باد بسپار تا با خود ببرد !

 (شيوا)

 

 

 

 

سلام از اينکه زحمت کشيديد و به عزيز بابا سر زديد ممنون     منم يه جورايی آره ديگه ... يک ساله  شدم    راسی گذشته از اين چو ن به دلايلی وبلاگ دوستم (شکايت يک دل ) بسته شد دلم نيومد که چند تا از نوشته هاشو  براتون  ننويسم ........

منتظر نظرات شما هستم  لينا....

 

 

 


A>


یکشنبه، 17 خرداد، 1383

عزيز بابا يک ساله شد....

عزیز بابا یک ساله شد....!!!!

بعد از یک مدت بی تلفنی اخر تونستم آبدیت کنم.

 

راستش هم مشغول امتحاناتم بودم هم خیلی سرم شلوغ بود به خاطر همین قلم هم از دستم در رفته. و دیگه مثل سابق خوب نمی تونم بنویسم   البته اینبار می خوام یک نوشته از شیوا دوستم بنویسم و دو نوشته از خودم اگه هم بد بود ببخشید!!!!!""" راستی

 یک چیزخیلی خیلی مهم من 26  همین ماه  یک ساله  میشم """ اینگار همین دیروز بود که اسم عزیز بابا رو انتخاب کردم خیلی زود گذشت از طریق همین عزیز بابا بود که با خیلی ها آشنا شدم نظراشونو خوندمو ویه جورایی سعی کردم بهش عمل کنم . از همین طریق باو بلاگ های زیادی آشنا شدم که فکر کنم شاید یه چیزی بشن (شوخی کردم بابا) از نازک نارنجی هم بابات اون (گاوه) ممنونم البته همون که قراره روش کار کنم که لوگوم بشه.

راستی گذشته از این حرفها زلزله چه طور بود خوش گذشت ؟  چند نفر جوون مرگ شدن ؟ ........؟

  همین زلزله باعث شد بفهمم چه قدر آدم تو ساختمونمونه(البته از اون لحاظ)) : 

****

آن زمان...!

 

آن زمان رشت کردم که خیانت دیدم"

آن زمان گریستم که لبخند زدی بر نگاهم"

آن زمان خندیدم که دستانت را در دستانم دیدم"

آن زمان گذشتم که به من رو کردی "

وبد تر از همه آن زمان خشک بودم !!

که عشقت  را فریب پنداشتم"

(شیوا)

***

غرور...!

 

غرورم شکست ومرا در آتش بیرحمی عشق انداخت"

اعتراف سخته اگر هم اعتراف به عاشق شدن باشه"

سخته که با بی تفاوتی از آن رد بشی وشعله های اونو زیر دریچه قلبت پنهان کنی"

تا کسی  اسم وحتی نشونیش را نفهمد"

من اینبار بدون ترس اعتراف میکنم که عاشق  شدم ولی چه برداشتی از عشق من میکنی؟؟؟؟

نکنه منو هنوز همون کوچولویی که همیشه تو خونه عزیز همه بوده میشناسی؟

نه من اینبار میدونم که بزرگ شدم میدونی چرا؟

چون تازه فهمیدم آدم عاشق چه حسی پیدا میکنه ؟

دوست دارم بگم "

من دیگه اون کوچولو نیستم که اگه تو خیابون دستشو ول کنی تو این فکره که چرا اونو ول کردی نکنه  دیگه دوسش نداری؟

ای کاش هیچ وقت عشق نبود تا اگه گفتی عاشقی یه برداشت دیگه ازش کنن "

دیگر از نفرت نمی نویسم  " چون به من ثابت شده که آدم میتونه عاشق باشه و به هیچ یک از این چیزا فکر نکنه !

***

شب تاریک...!

در شب تاریک هیچ نشانی از تو ندارم"

چشمانم  دیگر درخششرا از دست داده"

ودیگر دنیا را باور ندارد !!! آری ترسی وجودم رافرا گرفته!!!

واینبار درک میکنم که دوباره بی احساس  شدم "

نسبت به همه چیز وهمه کس  حتی خودم""" وعشق بارنگ دورنگی در وجودم پدیدار شده"

****

نوشته اولی رو شیوا (شکایت یک دل)  نوشته ولی دوتای بعدرو خودم تازه نوشتم فکر نکنم  که جالب شده"

 

منتظر نظرات شما هستم خوش باشید (لینا)

 

 


A>


یکشنبه، 23 فروردین، 1383

آغاز .....و عشق...

 

 آسمان....

 

اینبار هم دریچه ای در آسمان باز شد که مرا عاشق کردواکنون امید تازهای را در نگاه آسمان

 

می توانم ببینم. حتی درخشش نگاه را می توتانم باور کنم. از کابوس ساختگی عشق" دریچه ای تازه

را در نگاهت پیدا کردم. واینبار به جای کابوس" نفرت را آزمایش کردم" نفرتی که تو از ان سخن

 

 میگفتی " نفرتی که اکنون به فریب تبدیل شده" دوباره فریب خوردم"! فریب یک نگاه دیگر "

 

نگاهی که اینبار از عشق میگفت" نگاهی که به جای عشق نفرت را فروخت ودزدی نگاه را

 

تکذیب کرد

 ومن دوباره آسمان رادیدم……

 

**

باور….

 

 

اینبار سخنت را باور میکنم

 

دیگر از فریب نمیگویم

 

دیگر از نیرنگوتنفر نمی نویسم.

 

دیگر از عشق مینویسم " عشقی که تو از آن گفتی

"

واکنون راز قلبم فاش شد رازی که زندانی آخرین سلول  وجودم بود .

 

واکنون…

.

**

کنایه…

 

 

کنایه هایت را باور نمیکنم" برای چه ؟ نمیدانم

 

شاید از دوست داشتن زیاد مرا رنجاندی  که بار دیگه تنها نشی ولی من میمونم.

 

خنده داره منم روزی عاشق بشم؟  جالبه که من بچم همونی که تو قبلا گفته بودی

 

که با حرفات منواز سرت باز کنی !!!!

 

خنده داره میدونی چرا ؟

 

چون منم که تورو ترک کردمم واینبار به جای آسمون وجودشو قبول کردم…

***

چيز های سخت...

عالمی را که در آن هستم را باور نميکنم!

وهيچ موسيقی را جز آنکه تو برايم بنوازی دوست ندارم!

هيچ کتابی را در دست نميگيرم جز آنکه نويسنده اش تو باشی!

هيچ چيز را نميبينم جزچشمانت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هيچ موسيقی را جز آنکه  تو برايم بنوازی را دوست ندارم!

تو تجربه زندگی هستی !

وحقيقت واقعی ؛ راستی ودرستی ولحظه هايی که هيچ وقت به انتها نميرود!

مردن کلمات سخت است حتی اگر نوشته های تو باشد!

سخت  است اگر دستی جلو کند وهيچ دستی پاسخش نگويد!

سخت است اگر خونی جاری شود و کسی آن را پاک نکند!

سخت است که حروف کلام را نفهمی ولی معنای قطرات اشک را بفهمی!

وهيچ راه نجاتی نيست وقتی در طوفان دروغهای انسانها باشی وزندگی کنی!

سخت است با ماشينت در خيابانها به دنبال آدرسی نداشته بگردی!

سخت است که خبر مرگت را بشنوی در حالی که زنده هستی ونفس ميکشی!

سخت است که تورا دروغگو خطاب کنند در حالی که صادق هستی!

سخت است که نگاه به مقتول ميکنی که قاتلش خودش است وبرايش دلسوزی ميکنی!

سخت است که خود قاتل حضور خود باشم!

***

تا چه زمانی انسان میتونه یک طرفه عاشق باشه؟

ومن این چنین تو را دوست دارم

 

بدون داشتن کوچکترین  تردید ویا ترس

 

تو را در سکوت میخواهم 

مانند مجسمه یخی که فقط پرستشش کنم تورا  می خواهم

تو را که از جنس خاکی و با یک نسیم از بین میری  چشمانت را می خواهم تا در پشت میله های    قلبم زندانی کنم

***

ترس...

 ترس وجودم را گرفته"

لرزشی که هیچ وقت در وجودم نمایان نشده

خانه تاریک است

صدای مبهمی در گوشم می پیچد:  چه کسی....؟؟؟

چه کسی  دریغ کرد نگاهش را؟

چه کسی میداند  عشق رو به پایان است؟

شکست چشمانت" در برابر آینه چشمانم تو را دور کرد... واکنون من یک غریبم.....

****

البته من این نوشه ( چیز های سخت) را قبلا در وبلاگ نقاشی نوشتم ولی چون تازگی یا من زیاد خوب نمیتونم بنویسم مجبور شدم از نوشته های قبلیم استفاده کنم "

ولی به کل دوست دارم تو عزیز بابا به جز این نوشته ها چیزهای دیگه هم بنویسم ولی خودم

نمیدونم چی بنویسم. چون بعضی وقتها

باید اونقدر بشینم تا بتونم یکی دو خط بنویسم. اگه به من بگید چی بنویسم و چیکار کنم عزیز بابا بهتر ممنون میشم..

 

خوش باشيد :لينا...  

 

 


A>


سه‌شنبه، 11 فروردین، 1383

نميدانی که که چقدر دوستت دارم ؟

نميدانی که که چقدر دوستت دارم ؟

در فکر وخيال من نمی گنجد که حقيقت  قلبم را برايت بگويم.

در فرهنگهای لغت؛ در کتابهای باستانی ؛ کلمات خاص و يا نشانه  هايی وجود ندارد که

بتوانم درگيری های درون قلبم را برايت بگوييم.

تصميم گرفتم تا بازی سکوت را ادامه بدم وتو را در ديوارهای قلبم زندانی کنم.

و اينچنين هيچ کس  اسم تو را نخواهد فهميد .

هنوز دستگاهی  کشف نشده تا بتواند ميزان عشقم  را اندازه بگيرد.

***

سرد است....

چقدر سرد است دنيای من...

وچه آسوده است خيال تو...

سکوت تنها يادگاری است ميان ما...

و اکنون هوا گرفته و می خواهدروی گونه هايم ببارد..

تا شايد برای اولين بار  ؛ گلهای شقايق برويد...

اکنون خورشيد...

گلها خشک شدنند.

وديگر باران پاسخ تشنگی آنها را نميدهد...

***

برای چه برايت بگويم؟
برای چه از بهار مرده بگويم؟
با آنکه بهاری نبوده؛ گلی نشکفته: ولی با باران نگاهم  بهاری از عشق را برايت آوردم ؛ تا نگويی مرا فريب نگاهت کردی...

ولی اين بهار ساختگی برای من هم سخت بود! چرا؟
چون چشمانت نميديد....

بهارم را به نگاهت فروختی....

***

از عشق نگو....

ديگر از عشق نگو...

ديگر کسی را به بازی نگير...

توکه خودت نميدانی واقعا عاشقی...

ديگر قلب کسی را با حرفهايت نرنجان...

سال نومبارک....


A>


دوشنبه، 18 اسفند، 1382

****

کانون چشمانم شکست"

دلم در زندان متروک به زنجیر کشیده شد"

وناقوس کلیسا به صدا در آمد"

ولی چه بی دلیل!

چون دیگر در آنجا دلی در جستجوی صدای عشق نیست".

****

ميان نگاهت؛

چشمانم را ديدم که گريان است ؛

برای چه ؟ نميدانم!

شايد به خاطر نگاهت بود

ودر ميان هزاران نگاه 

نگاه آشنايی بود؛ که خود را غريبه ميخواند؛

وبدنبال نگاه آشنايی می گشت!!!!!

دوست دارم بدانم چرا نگاهت را دزديدی؟

برايم از راز نگاهت بگو!

می خواهم بدانم...

***

   من در وبلاگ نقاشی هم مينويسم .

http://www.nagashe.persianblog.ir


A>


  RSS 2.0